شعر عاشقانه اشعار كوتاه عاشقانه عشق
اینم شعر ارسالی از یکی از دوستای خوبمون
خوب رویان جهان رحم ندارد دلشان
بایدازجان گذردهرکه شودعاشقشان
روزاول که خداساخت سرشت وگلشان
سنگی اندرگلشان بود همان شددلشان
اینم شعر ارسالی از یکی از دوستای خوبمون
خوب رویان جهان رحم ندارد دلشان
بایدازجان گذردهرکه شودعاشقشان
روزاول که خداساخت سرشت وگلشان
سنگی اندرگلشان بود همان شددلشان
میزارم براتون امید وارم خوشتون بیادش.
یادم باشد حرفی نزنم که به کسی بر بخورد .
نگاهی نکنم که دل کسی بلرزد .
یادم باشد که روز و روزگار خوش است ،
وتنها دل ما دل نیست .
یادم باشد از چشمه درسِِ خروش بگیرم ،
و از آسمان درسِ پـاک زیستن .
یادم باشد سنگ خیلی تنهاست ...
یادم باشد باید با سنگ هم لطیف رفتار کنم مبادا دل تنگش بشکند .
یادم باشد برای درس گرفتن و درس دادن به دنیا آمده ام ... نه برای تکرار اشتباهات گذشتگان .
یادم باشد زندگی را دوست دارم .
شعر ارسالی توسط : جعفر نوع خواه
سلام خسته نباشید اگر عکسی باز نمیشه روش راست کیلیک کرده
و reload image
یا show image
رو بزنید
دل بر سر سایه گل بستن عشق است
در رخ غم عشق دیدن عشق است
دست در دست باد تا ناکجاآباد
در گذرگاه درد در بوی گل ,شکفتن ,عشق است
----------------------------------------------
من دلم تنگ کسیست که به دلتنگی من می خندد
باور عشق برایش سخت است ...
ای خدا باز به یاری نسیم سحری
می شود آیا باز دل به دل نازک من بربندد

شعر عاشقانه شعر عاشقانه

یعنی شعر حاظر نکردم راستیشتشو بخواید
عکس های جالبین ولی جدید نیستن قدیمیم نیستن
همتونو دوست دارم

عکس دو تا بچه تپل خوشگلو ملوس

هو
کسی دیگر نمی کوبد در این خانه ی متروک ویران را
کسی دیگر نمی پرسد چرا تنهایه تنهایم
و من چون شمع میسوزم و دیگر هیچ چیز از من نمی ماند
و من گریان و نالانم و من تنهای تنهایم
درون کلبه ی خاموش خویش اما
کسی حال من غمگین نمی پرسد
و من دریای پر اشکم که توفانی به دل دارم
درون سینه ی پر جوش خویش اما
کسی حال من تنها نم پرسد
و من چون تک درخت زرد پائیزم
که هر دم با نسیمی می شود برگی جدا از او
و دیگر هیچ چیز از من نمی ماند

اشك واپسين
یه سری افراد از شعرای من خوششون نمیاد از این به بعد سعی میکنم کمتر
از شعرای خودم استفاده کنم یا اصلا استفاده نکنم
سربازیمونم تمام شدش از این به بعد بیشتر به وب میرسم
اینم یه شعر از فریدون مشیری تقدیم به دوستای گل خودم
آخرین جرعه
. . . من. مناجات درختان را هنگام سحر. رقص عطر گل یخ را با باد
نفس پاک شقایق را در سینه ی کوه. صحبت چلچله ها را با صبح
نبض پاینده هستی را در گندم زار. گردش رنگ و طراوت را در گونه گل
همه را می شنوم . می بینم . من به این جمله می اندیشم!
به تو می اندیشم.
ای سراپا همه خوبی . تک تنها به تو می اندیشم
همه وقت . همه جا . من به هر حال که باشم به تو می اندیشم
تو بدان این را .تنها تو بدان
تو بیا. تو بمان با من. تنها تو بمان
جای مهتاب به تاریکی شبها تو بتاب.
من فدای تو. به جای همه گلها تو بخند
اینک این من که به پای تو در افتادم باز
ریسمانی کن از آن موی دراز. تو بگیر. تو ببند.
تو بخواه. پاسخ چلچله هارا. تو بگو.قصه ابر هوا را. تو بخوان
تو بمان با من. تنها تو بمان
در رگ ساغر هستی تو بجوش
من همین یک نفس از جرعه ی جانم باقی است
آخرین جرعه این جام تهی را تو بنوش
<<فریدون مشیری>>